عاقبت غیبت کردن

من اومدم تیتر این مطلب رو بزارم شمارش معکوس که تا شروع کردم نوشتن خط اول کاری پیش اومد و دیگه فرصت نشد ادامه اش بدم تا به الان که کلا اسم تیتر هم بنا به دلایلی که اینجا می نویسم عوض شد :

از جایی که خدمت میکردم مرخصی گرفتم و اومدم پادگان چون من از پادگان اومدم بیرون و بصورت ماموریت در حال ادامه خدمت هستم.رفتم که حساب کتاب کنم مدتی که توی پادگان بودم چند روز مرخصی ، غیبت و استعلاجی اینجور چیزا استفاده کردم. البته توی پادگان به این حساب کتاب میگن احتساب ! گفت آقا جان 6 روز غیبت داری که با 12 روز اضافه خدمت میشه 18 روز ! و 21 روز مرخصی رفتی که الان بهت 10 روز تعلق میگیره !!!! گفتم چرا 10 روز ؟ توی پادگان چون ما نیروی بومی بودیم در طول 21 ماه همش 35 روز مرخصی استحقاقی داریم. گفتش خب از اون چند روز استفاده نکردی سوختن و الان فقط 10 روز بیشتر بهت تعلق نمی گیره ! گفتم اینم نخواستیم حداقل این اضافه خدمت ها رو ببخش که فقط همون 6 روز غیبت رو بکشم ! گفتش نخیرررر این شیرینی کار هست و در حال حاضر که دارم این مطلب رو می نویسم شدیدا بهم ریخته هستم البته یه امیدی دارم تا روز شنبه که اضافه خدمت ناشی از غیبت بخشیده بشه حالا دیگه ببینم خدا چی میخواد. شما هم برام دعا کنید که این اضافه های من بخشیده بشن.

منتشرشده در نوشته های دوران خدمت یگان | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

جواب خانوم ” ف . س ” مخففش می کنم به (فدایی سرباز :دی)

یکی از دوستام 19 ام اعزام شد اهواز نیرو انتظامی. میخواستم ببینم میان دوره چند روزه کلا؟؟ چه وقت بهشون اجازه میدن تماس تلفنی داشته باشن؟

کسایی که زودتر رفته بودن اموزشی 28 تا 5 فروردین اگه اشتباه نکنم بهشون مرخصی دادن. امکانش هست به اموزشی های جدید هم مرخصی بدن؟؟ یعنی نوبتی هست یا مثلا شانسیه به اینا نمیخوره؟

اینکه میگی طول دوره اموزشی 60 روز هست. یعنی 19 اسفند که رفتن دقیقا دیگه 19 اردیبهشت خونست؟؟ بیشتر یا کمتر نمیشه؟؟

یه وقت فکر نکنی دوست پسرمه یا مثلا خیلی نگرانشما :دی: دی هی هرچی گفتم کره خر بشین درس بخون نرو دفترچه پر کن به هوای معافی و پارتی… اخر رفت تو پاچش :دی البته واسه پسرای بد اخلاق و تخس لازمه یه مدت از یکی تو سری بخورن یه خورده ادم شن. ولی در کل سختیش فقط مال خودشون نیست که هی من باید برم عکساشو نیگا کنم زنگ بزنم گوشیش مطمین شم خاموشه. ساعت 4 صبح از خواب پریدم نمیدونم چرا دیگه خوابم نبرد اومدم ببینم دوره اموزشی چجوریه یه خورده دلم اروم بگیره. حالا خود خرش خیلی هم بهش خوش میگزره باور کن :دی

مرسی بابت چیزایی که نوشتی. ایشالا زودتر بگزره . ببخشید وقتتو گرفتم دلم پر بود یکم کسی نبود باهاش صحبت کنم. البته کسی هم درک نمیکنه وضعیتمو  بابام که اگه بفهمه میگه خاک تو سرت پسر قحط بودی با اینی که میخواد بره سربازی دوست شدی؟؟ دوستام هم که همه میگن بی خیال چی کارته؟ تو که تعهد نداری بهش قیدشو بزن. ولی راستش چون داداش خودم وقتی سرباز بود خیلی بهش سخت گذشت اصلا دلم نیومد ولش کنم. گفتم حداقل بزار تو این دوران اموزشی فکرش از بابت مسایل عاطفی راحت باشه. یه چیز خوب باشه بهش فکر کنه مثلا من :دی یه وقت هم فکر نکنید مثلا دوستش دارما… فقط میخوام کار خیر انجام بدم. به خودشم گفتما :دی

جواب کامنت در ادامه مطلب :

به سلامتـی سـربازی که ۵۵ دقیقه وایسـاد تو صف تلفـن که ۳ دقیقــه با عشقـش حـرف بـزنه ولـی چـیــزی کـه شنـیـد (مشترک مورد نظر در حال مکالمه میباشد)

دوست نداشتم الان ازین ناگفته هام حرفی بزنم تا بعد خدمت اما دیگه واجب شد که در جواب این کامنت بطور خلاصه یه اعترافاتی کنم :

قبل اینکه برم خدمت چند تا رفیق داشتم که مدام میگفتن نرو و حالا چه عجله ای هست درس رو ادامه میدی تا مقاطع بالاتر تا بعد هم خدا کریمه ، خانواده هم که مادر راضی نبود و اونم میگفت بزار تا آینده شاید خرید و فروش شد خدمت که البته همین هم شد ، اما خودم میخواستم برم و خیلی سریع شرش رو کم کنم از سرم و دفترچه پست کردم البته قبلش با چند تا از آشناها هماهنگ کردم که بعد آموزشی بیفتم شهر خودم که خدا رو شکر همین هم شد .

دوره آموزشی 60 روز هست اما معمولا حدود 3 یا 4 روز قبل نیروها رو ترخیص میکنند البته گاهی وقتا هم 60 روز کامل نگهشون میدارن.

اما در رابطه با دوره طلایی متاسفانه به سربازهای نیروی انتظامی میان دوره نمیدن و ازشون در پلیس راهور یا یگان امداد اینجور جاها استفاده می کنند در تعطیلات نوروزی !

اما ادامه ی مطلب : توی آموزشی ما برای تماس گرفتن محدودیتی نداشتیم و چیزی که اونجا زیاد بود تلفن کارتی اما خودم هفته ای یکبار بیشتر با خونه تماس نمی گرفتم ، هفته اول با دوست دخترم که تماس گرفتم جواب داد و هیجان زده ، هفته بعد جواب داد و یخورده سرد ، هفته بعدش اصلا جوابم رو نداد ، و هفته چهارم کلا گوشیش خاموش بودخنده

خدایی خیلی حالم گرفته شد اما هرطور بود باهاش کنار اومدم، گذاشتم پای رسم روزگار و بی معرفتی خلاصه یجوری خودمو راضی کردم. اما بعد از آموزشی و تقسیمات که افتادیم شهر خودمون از اونجا که تایم اداری هستیم و چون افسر حساب میشیم موهامون بلند هست و کسی باهامون زیاد کاری نداره لباس های سربازی رو که عوض میکنیم بهمون اصلا نمیاد که سرباز باشیم ! به همین خاطر ما به هر کی شماره دادیم و دوست شدیم تا بهش میگفتیم سرباز هستیم بعضی ها یا بطور علنی همون موقعه می گفتن ما بدرد هم نمیخوریم چون تو سرباز هستی ، یا مدل دیگه بعد از گذشت یکی دو روز یه بهونه الکی میاوردن و میرفتن خلاصه خیری ازین سرباز ما ندیدیم دختر خوب ! و به هر کی شماره دادیم زد تو برجکمون.

اما معتقدم دوست دختر داشتن توی سربازی هم خوبه هم بد که خدمتت عرض می کنم :

زمانی که آدم دوست دختر داشته باشه میتونه اون بار روانی که روی مخش هست رو از طریق درد دل کردن و حرف زدن تخلیه کنه و یخورده راحت بشه و این خیلی خوبه اما جنبه منفیش اینجاست که متاسفانه بعضی ها بی تابی میکنن برای دیدن یارشون و چه بسا قید خدمت رو بزنن یا بطور خیلی زیاد غیبت کنن نمونه عرض می کنم :

یه سرباز توی پادگان بود بچه تهران بود اما خدمتش اهواز ! یه دوست دختر داشت سمت شمال این هر وقت میرفت مرخصی یه 20 روز هم غیبت میکرد و از اونجایی که موقیعت دوست دخترش خیلی ردیف بود خیلی از اوقات خونه یارش بود !

و بجای 21 ماه خدمت بایستی نزدیک به 27 ماه میموند بخاطر غیبت هاش البته این آخری ها خیلی آشفته بود و میگفت که دوستش ظاهرا حامله شده و نمیدونست چکار کنه و به کی پناه ببره L خودش اهواز دوستش شمال . . . . . .

همین الان هم که دارم ازش مینویسم برام ناراحت کننده هست اما خب چاره ای نیست و خود کرده را تدبیر نیست . . . .

و توصیه آخر :

خدا وکیلی یه سرباز هم آدم هست آخه این چه رسمشه که چون طرف رفت سرباز برای حفظ خاک میهنش ! شما سریع قیدش رو بزنی و بری با یکی دیگه خیلی ستمه مردانه !!! شاید هیچ تعهدی نداشته باشید اما اون عهد دوستی که باهم بستین بالاتر از همه تعهدات هست.

* به سلامتی سربازی که لب مرز روو برجک داشت عکس عشقش و نگاه میکرد یهو دید ؛عشقش با مخاطب خاص جدیدش میخوان قاچاقی از مرز رد بشن ،…….اونم امون نداد زد جفتشونو جنازه کرد سربازیه شوخی که نیس یه خطا انجام بدی اضاف خدمت میخوری والااااا.

 

منتشرشده در نوشته های دوران خدمت یگان | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

خدایا خودت به ما مردم خوزستان رحم کن

منتشرشده در نوشته های روزانه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پراکنده

روزی که از آموزشی اومدم توی یگان و معرفی شدم به رده سربازهایی که به اصطلاح پایه خدمتشون بالا بود منو مسخره میکردن و هر هر به ریشم میخندیدن 😀

زمانی که بهشون گفتم برج 3 سال 94 تمام می کنم یه نگاه نا امیدانه بهم میکردن و میگفتن اووووووو کو تا سال 94 ما با اینکه چند ماه دیگه داریم اصن ناامید هستیم و نمی کشیم که دیگه بیایم خدمت حالا تو چطور میخوای تا سال سگ ! خدمت کنی.

گذشت اون روزا و من الان وسط های ماه 17 خدمت رو می گذرونم و به امید چهار ماه دیگه هستم که آزادی ام رو بدست میارم و خلاص میشم از جمله ” تو سرباز هستی باید اینطور و اونطور رفتار کنی “.

هر چند که این چند ماه آخری یخورده سختر میگذره و لامصب این ساعت ها حرکت نمی کنن.

یک یا دو هفته قبل یه همایش بود در رابطه با پیشگیری از وقوع جرم نیروهای مسلح بود :

بحث اصلی در رابطه با سربازی و سرباز فراری بود و نحوه برخورد با سرباز که در اونجا خیلی از آقایون و صاحب نظران می گفتن چرا نباید سربازی بصورت خرید و فروش در بیاد و ما از این طریق در آمدی که داریم میتونیم به کسانی که میان خدمت سربازی انجام میدن حقوق بیشتر بدیم .

یاد فیلم اسپارتاکوس میفتم که برای آزادی از برده بودن بایستی بجنگی تا بتونی آزادیت رو بدست بیاری وگرنه زیر ضربات شمشیر طرف مقابل به هلاکت می رسیدی. در اینجا هم بنظرم باید دو سال جنگید تا پسرها بتونن آزادی کاملشون رو بدست بیارن و از حقوق شهروندی کامل برخورد بشن.

 خیلی دلتنگ خودم هستم خیلی  . . . . . . . .

منتشرشده در نوشته های دوران خدمت یگان | برچسب‌شده , , , | 3 دیدگاه

عدو شود سبب خیر 2 . . . .

مهندسی پادگان داشتن خاکریزی میکردن سمت رده ما که سردار ف اومد ببینه وضعیت چجوری هست از اونور سروان ج که اونجا ایستاد بود با چندتا دیگه رفتن پیشش احترام گذاشتن ، بعد از احوالپرسی با نیروها فرمانده کل دست سروان ج رو گرفت یه نگاه کرد دید ما سربازها همگی داریم نگاهشون می کنیم و سربازها که از جریان با خبر بودن اومدن گفتن ایرانی ایرانی بدو بیا سردار دوباره اومد برا ج بردش پشت خودروها زرهی داره باهاش حرف میزنه !!! بعد از چند لحظه فرمانده رده هم که تازه از نیروانسانی اومده بود به جمع دو نفرشون ملحق شد و خلاصه بعد از 15 دیقه دوباره سه نفرشون اومدن توی جمع و در آخر فرمانده یگان رفتش و سروان ج اینبار بی تفاوت از کنار من رد شد رفت.

در آخر تایم بود که سرهنگ ط اومد گفت چرا رفتی به سردار گفتی ج کلید بهم پرتاب کرد روز تاسوعا، عاشورا میزارمت تو پادگان بعدش هم میفرستمت بری یه قسمتی که غیر بومی بشی و تا پایان خدمتت بمونی تو پادگان تا ببینم سردار میخواد برات چکار کنه. خلاصه من روز تاسوعا خودم توی لوحه نگهبانی بودم و روز عاشورا خروج کردم رفتم خونه یک هفته ای طول کشید تا بلاخره بخوان تصیفه حساب بدن به من و یه 100 هزار تومنی هم منو بدهکار کردن بخاطر زدگی ماشین که البته من نزده بودمش اما چون بهشون اعلام نکردم خلاصه انداختنش گردن من ! من ماشین رو ردیف کردم و بعدش خود سروان ج اومد بهم برگه تسویه ام رو داد برای قسمت انبار مرکزی که دیدم نخیر این تسویه حساب نیست بلکه برگه ماموریت هست ! انبار مرکزی نیروی غیربومی میخواد و هر سربازی که اونجا بره اگر بومی باشه آماد (انبار مرکزی زیر نظر آماد و پشتیبانی هست) اونو غیربومی می کنه.

منم رفتم اینو به فرماندهی گفتم و همون روز یه سرباز جایگزین من فرستادن رده تا تسویه منو بدن که بازم قبول نکردن و شانس من همون هفته فرماندهی از فرمانده کل تا معاون اینا جلسه داشتن تهران ! من رفتم انبار مرکزی خودم رو معرفی کردم بعدش مسئول آماد اومد گفت اگر تا فردا وضعیت خودتت رو مشخص نکردی که می ری یا می مونی غیربومی میشی و دیگه حق خروج از پادگان رو نداری چون ما نیروی سرباز میخوایم نه افسر !

مجددا مراتب رو اعلام کردم، فردا خود مسئول آماد و پشتبانی اومد انبار مرکزی و گفتش که سرباز ایرانی نیاز نیست بمونه و میتونه تایم تردد کنه !!!! و رده ای که خودم بودم بچه ها میگفتن سروان ج و سرهنگ ط بسیار شادمان و مسرور بودن که منو فرستادن انبار مرکزی که غیربومی شدم و نمی تونم دیگه برم خونه (زهی خیال باطل).

خلاصه اون هفته کاری که آقایون فرماندهی تهران بودن تمام شد و همگی اومدن و شرح حال من رو دیدن که هنوز تسویه ام رو ندادن ، حالا این هفته سرهنگ ط نیومده بود بعد از رفت و آمد زیاد یروز که پیش فرمانده یگان بودم و داشتم باهاش حرف میزدم بعد از خداحافظی جانشین رده ما که آدم بسیار خوبی بود اومد تو محوطه داشت میومد سمت سردار ف که بعد از سلام علیک سردار ف گفت :

+ این چه وضعی هست هر چقدر من ملاحظه می کنم میگم آقای ط خودش فرمانده هست بهش احترام بزارم و دوستانه باهاش حرف بزنم می بینم اصلا انگار نه انگار همین الان تسویه این سرباز رو بنویس بده بهش بیاره.

– سردار حقیقتش من نمی تونم آخه خود آقای ط تاکید کرده که تسویه ایرانی رو ننویسیم.

+ تو چه جانشینی هستی که نمی تونی یه سرباز رو تسویه بدی !!!!

– حاجی بخدا من کاره ای نیستم خود آقای ط هست.

+ خیلی خب باشه مشکلی نیست به سرهنگ ط بگو اگر تا 24 ساعت آینده تسویه حساب سرباز ایرانی رو دادید که هیچ اگر ندادید خودم بصورت یکطرفه تسویه اش رو از اون رده میدم !

فردای اونروز چهارشنبه بود که سردار نیومده بود و از بازرسی تماس گرفتن با سرهنگ ط گفتن باید تسویه حساب سرباز ایرانی رو بدی و خلاصه اونم می گفت نمیدم و اینحرفا که مسئول بازرسی گوشی رو میده به مشاور سردار، اونم دوباره با سرهنگ ط حرف میزنه که بحث ها بالا می گیره و سرهنگ ط میگه : آقا این سرباز کیه که کل پادگان از فرماندهی، بازرسی افتادن دنبالش من اصلا تسویه اش رو نمیدم به سردار بگید خودش تسویه اش رو بده . . . . .

خلاصه روز شنبه که همه توی حسینیه بودیم بعد از اتمام مراسم سرهنگ ط رو دیدم که اومد سمتم بعد از احوالپرسی گرم !!!! گفت برو آماد برگه پایان ماموریتت رو بگیر بیار تا تسویه ات رو بدم. رفتم آماد فرمانده اونجا تا منو دید برگه پایان ماموریتم رو انگار از قبل آماده کرده بود داد بهم !!!! و من رفتم تسویه ام از اون رده گرفتم.

منتشرشده در نوشته های دوران خدمت یگان | دیدگاه‌تان را بنویسید: