شنبه 29 فروردین 1394 ساعت 6:30 صبح !

صبح از خواب بیدار شدم برم سر خدمت اومد بیرون دیدم برخلاف دو روز گذشته هوای بسیار توپی هست رفتم یه دوش گرفتم که حسابی سرحال بشم و بعدش هم یه صبحانه عالی خوردم اومدم بیرون سوار ماشین بشم دیدم شیشه ها کثیف هست میخواستم یه لونگ بهشون بکشم که بیخیال شدم و درب خونه رو باز کردم اومدم بیرون صدای ناصر عبدالهی از باندهای ماشین در حال پخش بود که  گفتم بزنم یه آهنگ شاد تا همه چیز تکمیل بشه و آهنگ سپیده ” وقتی تو باهامی حال من خوبه ” ! رو داشتم گوش میدادم ، سرعتم حدود 90 تا 100 بود توی یکی از فرعی های منطقه خودمون رسیدم به تقاطع نور بالا زدم دیدم خبری نیست و با حفظ سرعت رفتم که ! اتفاقی که نبایستی بیفته افتاد ! و یه پیکان وانت یهویی جلوم سبز شد انگار که از آسمون افتاد و منم با همون سرعت رفتم دقیقا وسط ماشین.

همینکه ماشینم برخورد کرد با پیکان دیدم برا یک ثانیه هاله ای از نور جلو روم اومد و توی ذهنم خودم حس میکردم این هاله ی نور مال فرشته ها هست و دارن میبرنم از این دنیا ولی بعد از چند ثانیه که بخودم اومدم دیدم نخیر این هاله ی نور نیست بلکه تکنولوژی ایربک بهش میگن. الله اکبر این استکبار جهانی چه چیزا که نمیسازه. همه این مسائل یکطرف فهمیدن مادرم از تصادف کردن منم یکطرف بعید میدونم دیگه کلا خودمو پشت فرمون ماشین ببینم  . . . . . . . .

در ادامه عکسا ماشین داغون شده رو میزارم !

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران خدمت یگان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.