یکسال بعد . . .

یکسال بعد . . .
خیلی وقت بود که مطلبی ننوشته بودم اینجا ، البته دستم هم به نوشتن نمی رفت بعد از فیلتر شدن سایت اصلی ! اما بهانه خوبی بعد از وقت ها برای نوشتن پیدا کردم.
پارسال همین ماه بود که خدمتم تمام شد و بلاخره نفس راحت کشیدم هر چند که نشد ! سال قبل واقعا به معنای کلمه بد بود به قول معروف کنار اقیانوس میرفتم خشک میشد و اتفاقات خیلی بدی هم برای خودم افتاد که از حوصله این مطلب خارج هست .
اما هر چی که بود بلاخره تمام شد خدا رو شکر با شروع سال 95 بدبیاری های سال قبل رفع شدن ، نوروز امسال اولین خبری که بهم رسید پیدا شدن کار بود در یکجای نسبتا خوب هر چند که از شغلی که دارم خوشم نمیاد اما بازم خدا رو شکر بهتر از بیکاری هست ! و بالطبع با این خبر فشارهای مادر برای ازدواج دو برابر نسبت به قبل شد 😀 اما تا بدین لحظه تونستم مقاومت کنم ! ( کی حال و حوصله ازدواج رو داره ).
زندگی بدور از استرس واقعا لذتبخش هست هر چند که استرس نداشتن در این مملکت میشه گفت غیرممکن هست و هر لحظه باید منتظر یه خبر باشیم !!! انشالله شاید امسال اولین سفر خارجی ام رو برم ، سفری که قرار بود سال قبل انجام بشه اما بعلت های زیادی منتفی شد .
نمیدونم دوباره کی بیام و حوصله کنم بنویسم اما سعی می کنم اینجا یخورده زودتر بروز کنم.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در مناسبت, نوشته های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به یکسال بعد . . .

  1. یک مرد خبیث می‌گوید:

    برو زن بگیر مگو چیست زن!

  2. Balalayka می‌گوید:

    درود بر شما پسر خوب
    خوشحالی ازت خبردار شدم
    آمین که جایی که کار پیدا کرده ای شهر خودمان نباشد!!

    • سرباز ایرانی می‌گوید:

      سلام و ارادت ویژه به بانو لایکا
      باید این خبر رو بدم که در همین حوالی شهر خومون کار گیر آوردم ، بهتر از بیکاری هست و البته وجه تمایزش اینه که خدا رو هزاربار شکر تایم حضور سر وقت نداره و من عاشق دیر رفتن سرکار هستم :دی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.