عدو شود سبب خیر 2 . . . .

مهندسی پادگان داشتن خاکریزی میکردن سمت رده ما که سردار ف اومد ببینه وضعیت چجوری هست از اونور سروان ج که اونجا ایستاد بود با چندتا دیگه رفتن پیشش احترام گذاشتن ، بعد از احوالپرسی با نیروها فرمانده کل دست سروان ج رو گرفت یه نگاه کرد دید ما سربازها همگی داریم نگاهشون می کنیم و سربازها که از جریان با خبر بودن اومدن گفتن ایرانی ایرانی بدو بیا سردار دوباره اومد برا ج بردش پشت خودروها زرهی داره باهاش حرف میزنه !!! بعد از چند لحظه فرمانده رده هم که تازه از نیروانسانی اومده بود به جمع دو نفرشون ملحق شد و خلاصه بعد از 15 دیقه دوباره سه نفرشون اومدن توی جمع و در آخر فرمانده یگان رفتش و سروان ج اینبار بی تفاوت از کنار من رد شد رفت.

در آخر تایم بود که سرهنگ ط اومد گفت چرا رفتی به سردار گفتی ج کلید بهم پرتاب کرد روز تاسوعا، عاشورا میزارمت تو پادگان بعدش هم میفرستمت بری یه قسمتی که غیر بومی بشی و تا پایان خدمتت بمونی تو پادگان تا ببینم سردار میخواد برات چکار کنه. خلاصه من روز تاسوعا خودم توی لوحه نگهبانی بودم و روز عاشورا خروج کردم رفتم خونه یک هفته ای طول کشید تا بلاخره بخوان تصیفه حساب بدن به من و یه 100 هزار تومنی هم منو بدهکار کردن بخاطر زدگی ماشین که البته من نزده بودمش اما چون بهشون اعلام نکردم خلاصه انداختنش گردن من ! من ماشین رو ردیف کردم و بعدش خود سروان ج اومد بهم برگه تسویه ام رو داد برای قسمت انبار مرکزی که دیدم نخیر این تسویه حساب نیست بلکه برگه ماموریت هست ! انبار مرکزی نیروی غیربومی میخواد و هر سربازی که اونجا بره اگر بومی باشه آماد (انبار مرکزی زیر نظر آماد و پشتیبانی هست) اونو غیربومی می کنه.

منم رفتم اینو به فرماندهی گفتم و همون روز یه سرباز جایگزین من فرستادن رده تا تسویه منو بدن که بازم قبول نکردن و شانس من همون هفته فرماندهی از فرمانده کل تا معاون اینا جلسه داشتن تهران ! من رفتم انبار مرکزی خودم رو معرفی کردم بعدش مسئول آماد اومد گفت اگر تا فردا وضعیت خودتت رو مشخص نکردی که می ری یا می مونی غیربومی میشی و دیگه حق خروج از پادگان رو نداری چون ما نیروی سرباز میخوایم نه افسر !

مجددا مراتب رو اعلام کردم، فردا خود مسئول آماد و پشتبانی اومد انبار مرکزی و گفتش که سرباز ایرانی نیاز نیست بمونه و میتونه تایم تردد کنه !!!! و رده ای که خودم بودم بچه ها میگفتن سروان ج و سرهنگ ط بسیار شادمان و مسرور بودن که منو فرستادن انبار مرکزی که غیربومی شدم و نمی تونم دیگه برم خونه (زهی خیال باطل).

خلاصه اون هفته کاری که آقایون فرماندهی تهران بودن تمام شد و همگی اومدن و شرح حال من رو دیدن که هنوز تسویه ام رو ندادن ، حالا این هفته سرهنگ ط نیومده بود بعد از رفت و آمد زیاد یروز که پیش فرمانده یگان بودم و داشتم باهاش حرف میزدم بعد از خداحافظی جانشین رده ما که آدم بسیار خوبی بود اومد تو محوطه داشت میومد سمت سردار ف که بعد از سلام علیک سردار ف گفت :

+ این چه وضعی هست هر چقدر من ملاحظه می کنم میگم آقای ط خودش فرمانده هست بهش احترام بزارم و دوستانه باهاش حرف بزنم می بینم اصلا انگار نه انگار همین الان تسویه این سرباز رو بنویس بده بهش بیاره.

– سردار حقیقتش من نمی تونم آخه خود آقای ط تاکید کرده که تسویه ایرانی رو ننویسیم.

+ تو چه جانشینی هستی که نمی تونی یه سرباز رو تسویه بدی !!!!

– حاجی بخدا من کاره ای نیستم خود آقای ط هست.

+ خیلی خب باشه مشکلی نیست به سرهنگ ط بگو اگر تا 24 ساعت آینده تسویه حساب سرباز ایرانی رو دادید که هیچ اگر ندادید خودم بصورت یکطرفه تسویه اش رو از اون رده میدم !

فردای اونروز چهارشنبه بود که سردار نیومده بود و از بازرسی تماس گرفتن با سرهنگ ط گفتن باید تسویه حساب سرباز ایرانی رو بدی و خلاصه اونم می گفت نمیدم و اینحرفا که مسئول بازرسی گوشی رو میده به مشاور سردار، اونم دوباره با سرهنگ ط حرف میزنه که بحث ها بالا می گیره و سرهنگ ط میگه : آقا این سرباز کیه که کل پادگان از فرماندهی، بازرسی افتادن دنبالش من اصلا تسویه اش رو نمیدم به سردار بگید خودش تسویه اش رو بده . . . . .

خلاصه روز شنبه که همه توی حسینیه بودیم بعد از اتمام مراسم سرهنگ ط رو دیدم که اومد سمتم بعد از احوالپرسی گرم !!!! گفت برو آماد برگه پایان ماموریتت رو بگیر بیار تا تسویه ات رو بدم. رفتم آماد فرمانده اونجا تا منو دید برگه پایان ماموریتم رو انگار از قبل آماده کرده بود داد بهم !!!! و من رفتم تسویه ام از اون رده گرفتم.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران خدمت یگان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.