چهل و یکمین روز

چهل و یکمین روز

13 / 7 / 92

آخرین صبحگاه مشترک بود امروز فرمانده پادگان هم بعد از تشریفات معمول همه ی نیروهای رسمی رو فرستاد و فقط خودش تنها موند با ما خلاصه می گم گفت اگر انتقادی حرفی دارید بگید بعنوان اولین نفر بودم که دستم رو بردم بالا و گفتم :

اگر شما از طرف ما انتقادی به گوشتون نمی رسه مشکل از خودتون هست که اینطور فضا رو بسته نگهداشتید و اگر کسی انتقادی کنه فرداش باید جواب پس بده ، اما در بحث آموزشی شما کلا مشکل دارید تمام آموزش هایی که میدید مال دوران دفاع مقدس هست نه الان و بنظرم هیچ کارایی در حال حاضر نداره همینطور داشتم حرف میزدم که همهمه بین بچه ها ایجاد شد و خودمم نفهمیدم حرفام رو چطور تمام کردم اما حرفای آخرم رو خراب کردم. دروغ چرا یخورده هم ترسیدم با این حرفایی که زدم با توجه به اینکه فرماندمون از قبل گفته بود که انتقاد یا حرفی نزنید.

بعد از اون رفتیم سر کلاس امتحان عقیدتی داشتیم مخواستم از محمد تقلبی کنم دهن سرویس نزاشت ، دلیلش این بود قبلا سر امتحان احکام من داشتم از محمد تقلبی می کردم که آخرین سوال خصوصیات همسر رو می پرسید و منم خصوصیاتش رو خوندم و همینو سوژه ای کرده بودم J) به همین علت می گفت باز الان یه چیزی رو میخونی سوژه می کنی نزاشت نگاه کن ، از محمد که نا امید شدم به روزبه که از بچه های اهواز هست و یه رگش میگه بختیاریه اون رگ رو هنوز شفاف سازی نکرده ! روزبه خیلی خیلی عاشق فیلم های تخیلی و ترسناک هست طوری که ادای زامبی در میاره در حد اورجینال ! بله جونم براتون بگه رفتم سراغ روزبه اونم برگه رو گذاشت کنار دستش اما چون نمی دیدم برگه رو آوردمش سر میز خودم و همه رو نوشتم.

بعد از اونم امتحان نماز بود بعد از ظخر که البته قبلا گرفته بودن من غایب بودم بایستی برم همراه بچه هایی که نمره پایین گرفته بودن ، اونجا هم مربی یه تشهد و سلام پرسد و قبولی رو کسب کردم. بعد از شام برنامه طناب کشی بود که بعد از یکساعت اینور اونور کردن بلاخره برگزار شد ، بین گروهان 1 و 2 که تا شروع شد طناب از وسط پاره شد و کلی خندیدیم :))

اما مجددا طناب آوردن و گروهان ما سوم شد. دیشب چراغ قرمز رو بچه ها شل کردن الان دیگه روشن نمیشه خدا رو شکر و دارم توی کمترین نور می نویسم فکر کنم برای امشب دیگه کافی باشه.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران آموزشی سربازی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.