چهلمین روز

چهلمین روز

12 / 7 / 92

دیشب تا یکساعت بعد از خاموشی بیدار بودیم و می گفتیم ، می خندیدیم بعد هم خوابیدیم تا ساعت 7 صبح ، ساعت 8 هم مجددا بساط بزن بکوب برپا شد تا قبل از این فکر میکردم رادیو دیگه از رده خارج شده و هیچ بدردی نمیخوره اما واقعا الان می فهمم چه وسیله با ارزشی هست. بعد هم بچه ها رفتن مرخصی زمانی که کسی ارزش برای خودش قائل نباشه قطعا بی ارزشی می بینه ، دیروز چند تا از بچه ها بصورت خیلی حرفه ای مرخصی 12 ساعت رو به 24 تغییر دادن و رفتن بیرون تا حساب بیاد دست فرمانده گردان.

امروز خیلی دلتنگ بود این ثانیه های مزخرف مگر میگذره ، پادگان خیلی سوت و کور شده بود و آرامش خاصی گرفته بود ، لباس های شخصیم رو شستم و لباس های فرم رو هم دادم به خشکشویی بشوره برام ، خودم بخوام بشورم خیلی چروک میشه البته یه مقدار هم تنبلی در میارم که چاشنی کار هست :دی.

امشب بدترین موقع پست نگهبانی دارم ساعت 2 تا 4 صبح اینم باید جیم بزنم ، در این هفته برنامه سین خیلی خیلی سبک شده و تقریبا 80% کلاس ها عقیدتی هست ، خیلی از بچه ها دارن خرخونی میکنن طبق معمول منم بی خیال مثل بقعقبیه روزها که اینجا بودم هستم. دیشب وقت نشد از این آقای پرتو مربی رزم انفرادی دسته 2 بگم که این واقعا اوسکل به تمام عیاری بود و انگار بیشتر از 4 تا دستور بلد نبود : عقب گرد ، از جلو نظام ، بشین ، پاشو حالا چطور عقب گرد می گفت ؟ مثلا 20 بار پشت سر هم تند تند دستور عقب گرد می داد ، توی یکی از این عقب گردهایی که می گفت کرم گرفتم زمانی که دیگه آخرین عقب گرد رو گفت تمام گروهان یه سمت بود منم یه سمت دیگه برا خودم 😀 خلاصه اوسکلی بود آقاجان اوسکل . . . . .

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران آموزشی سربازی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.