سی و نهمین روز

سی و نهمین روز

11 / 7 / 92

بساط لهو و لعب شدیدا بر پا هست اومدم در مورد امروز بنویسم اما رادیو یه آهنگ گذاشت الان همه در حال نمی دونم چطور توصیفش کنم فقط اینطور بگم اینجا انگار عروسی هست و آهنگ بندری هم در حال پخش از رادیو و همه اومدن وسط دارن ، دغدغه ی بچه ها این هست که امروز چرا بیخود بهمون مرخصی ندادن و به بقیه گروهان ها دادن البته واقعا حق هم دارن به بقیه دیگه مرخصی 24 ساعته میدن اونوقت به ما که میرسه میشه 12 ساعت ! اونم با توجه به اینکه بچه ها از قبل برنامه ریخته بودن این پنج شنبه و جمعه آخر برن بیرون صفا کنند. مثل اینکه شام رو آوردن . . . . . . .

بعد از شام رو خوردم که ایکاش نمی خوردم و مجددا اومدم روی تختم نشستم دارم می نویسم ، علاوه بر لحظه هایی که یاد خانواده هستم الان بسیار زیاد یاد مامانم افتادم.

خونه که بودم هر باز یه مسخره بازی در میاوردم مثلا : مامان چرا غذا دیر آماده شد مُردم از گشنگی ، چرا غذا رو زودتر نمی کشی و . . . . . الان بخاطر یه شام زهرماری 1 ساعت ما رو توی محوطه الاف کردن چندین بار خواستم برگردم ، اما چون ظهر ناهار نخوردم واقعا گشنه ام بود و اینجا دیگه خبری از نگهداری غذا اینجور چیزا نیست ، غذا خوردیم که هیچ ، نخوردیم هم گشنه کپه مرگ رو میزاریم. کی میشه این 56 روز زندگی نظامی تمام بشه و برم سر یگان.

خب برم سر وقت امروز صبح بعد از بیدار شدن و سایر موارد به خط شدیم و راه افتادیم سمت منطقه رزمایش در اونجا پرش از ماشین بود که البته من جیم زدم ، نحوه ایست بازرسی بود و همچین آموزش نصب چادر که سروان پرتو اومده بود برای ما داشت آموزش میداد ، زمانی که چادر رو برپا کرد باد شدید اومد جناب سروان هم رفت کمک بچه ها که یکی از میله های بالای چادر در میره و میزنه توی سرش در اینجا کلاس منفجر میشه از خنده ! در زمان پرش از ماشین قبل از شروع چنان باد شدیدی گرفت و چون منطقه صحرایی بود چنان خاکی برپا شد که 1 متری هم بزور دیده میشد حالا چرا بعضی از بچه ها دوست داشتن از کامیون بپرن الله اعلم. (فاصله کامیون با زمین 1 متر و با سرعت حدود 10 کیلومتر در ساعت حرکت می کرد ! )

(الان هم مرتضی از بچه های تهران اومده برای قیچی در اینجا فقط من قیچی دارم دلیلش اینکه بقیه ندارن اینه که غیر مجاز هست در پادگان !!!!)

در ادامه این باد دیگه طاقت خود مربی ها رو هم برید و ساعت 12 ظهر برگشتیم محوطه گردان دو تا کلاس بعد از ظهر هم کنسل شد.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران آموزشی سربازی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.