نگهبانی

دیشب همراه سه تا از بچه های بومی نگهبان بودم. زمانی که نیروهای غیربومی مرخصی می گیرن ما جای اون ها میمونیم و پست میدیم این هفته هم همشون مرخصی گرفته بودن و دیشب نوبت من بود که جای یکیشون پست بدم. پست روز رو که همینطور پیچوندیم تا شب ، شب که شد از ساعت 10 به بعد طبق رای هیئت منصفه ( خودمون سربازا ) تصمیم گرفتیم شب هم پست ندیم و از ساعت 10 شب شروع کردیم به داستان و خاطره تا دقیقا 3:30 صبح. یعنی اونقدر خندیده بودیم که دیگه من واقعا دل درد گرفتم. ساعت 4 تا 6 پست من بود دیدم نامردا هر کدومشون رفت سر تخت خودش نشست خودمم دیگه خوابم گرفته بود تصمیم گرفتم این نیم ساعت رو یه چرتی بزنم.

چشمام داشت گرم میشد که دیدم نفری که پست قبل بود کفت ایرانی ایرانی بیدار شو بیدارشو یکی درب گردان رو باز کرد یه نگاه به ساعت می کنم می بینم 3:50 دیقه هست میگم ولش کن بگیر بشین قبول نمی کنه و همینطور توی اتاق دور میخوره تا من بیدار شدم لباس پوشیدم رفتم کنار درب پاسدار شب دیدم هیچ خبری نیست برگشتم تو اتاق نشستم کنار بخاری و خوابیدم تا ساعت 5:15 بعد از اونم بخاطر اینکه دین خودمو به اسلام و مسلمین ادا کرده باشم رفتم سر پست تا 5:30 و دوباره برگشتم خوابیدم تا ساعت 7 .

اما واقعا شب خاطره باحالی بود خود اون بچه ها هم که به اصطلاح پایه بالا بودن حال کردن و می گفتن توی تمام این 18 ما خدمت بار اول هست تا این موقع بیدار می مونیم ! یکی از خاطرات این بود :

گردان میره رزمایش توی یه محیط صحرایی روز دوم مه غلیظی گرفته بود که سرگرد عملیات میاد دم در چادر ساعت حدودا 6 صبح بود میگه ااااا این آشغالا رو کی آتیش زده !!!!! فرمانده هم میگه بیا تو بیا تو آبرومون رو نبر این مه هست نه دود !!!!! و چادر جفتی که سربازا هستن در همین حین منفجر میشن از خنده همه.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران خدمت یگان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به نگهبانی

  1. ملودیکا می‌گوید:

    سلام پسرم
    اگه اشتباه نکنم هنوز در آموزشی به سر میبری
    خیلی خوش شانس بودی که همینجا افتادی
    دعا کن آقای سین هم همین حوالی بمونه .
    البته اون تاریخ پیشنهادی اعزامش رو زده اول اردیبهشت . نمیدونم مقدور بشه یا نه . تازه مدارکش در پلیس +۱۰ثبت شده و کد سخا گرفته ، باید صبر کنه وقتی برگه سفیدش اومد اقدام کنم از طریق ولیعصر ببینم چی میشه . میتونم برای سرباز معلمی هم امریه بگیرم ولی میترسم بیفته شهرهای اطراف و ناچار بشه هر روز بره یه شهر دیگه و برگرده . وانگهی بخاطر مسائل قومیتی ع… زبانها ، راستش نگرانم … تا ببینیم چی پیش میاد . مرسی از راهنمایی هات . به مامان سلام منو برسون .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.