سی و هفتمین روز

9 / 7 / 92

یخورده خسته ام و کمرم درد می کنه امروز به نسبت روزهای دیگه فعالیت زیادتری داشتم صبح کلاس آمادگی بود که دیگه فکر نکنم نیازی به توضیحش باشه بعدش هم اخلاق با سرهنگ فردوسی پور بود ، انصافا آدم بسیار پرانرژی و خوشرویی بود فامیلش هم بهش می خورد چون توی اکثر حرف هاش از شعر استفاده می کرد سرکلاس هم خبری از خواب نبود به دلیل اینکه صداش رو می آورد پایین یدفه بلند می کرد اما این موسی خانی ( کد 6 ) نمی دونم چطور خوابش برد و شروع به خروپف کرد! که در نتیجه موجب خنده تمام کلاس شد و فیلمی بود سرکلاس یه موردی که خیلی کاربرد داره کشمش هست چون تا مربی به سمت تخته بر میگرده جنگ جهانی شروع میشه و پرتاب کشمش با سه برابر سرعت موشک های بالستیک سپاه صورت می گیره ! بعد از این درس کلاس رزم انفرادی یا همون تاکتیک داشتیم درس تاکتیک دیگه داره به آخرای خودش می رسه خدا رو شکر ، کلاس سلاح شناسی هم هفته دیگه پایان پیدا می کنه.

امروز نظافت سلف رسیده بود به ما که البته الان دیگه تمام شده ( در کمین یه پشه هستم بگیرمش که فرار کرد از دستم ) سلف یخورده خسته کننده بود خوبیش اینه همین یکبار بود و دیگه نداریم. اینروزا بچه ها خیلی گرم گرفتن با هم و شوخی های بیش از حد می کنند تجربه ثابت کرده این شوخی ها آخرش آب در میاره هر چند امیدوارم اینطور نشه. بعد از ظهر رفتم مهمان تخت موسی خانی ( کد 6 ) شدم که انصافا پذیرایی خوبی کردن هم خودش و هم تخت های کناریش داشتیم حرف میزدیم که صحبت از فیسبوک اومد وسط و ماشالله هر کدوم دستی توی کار داره منم بهشون گفتم یه وبلاگ دارم که روزنوشت هام رو اونجا می نویسم آدرسش رو قرار بود روز آخر بهشون بدم که پشیمون شدم! ( محمد کد ( 39 ) هی میاد سرک میکشه ببینه چی نوشتم بهش که نشون نمیدم میگه فقط چند خط آخر رو حداقل بزار ببینم ! )

دکتر رئوف کد ( 4 ) که صدای قشنگی هم داره میگه از من بنویس بگو که خیلی خوشکل و زیبا هستم ، که انصافا هم هست رئوف از بچه های سردشت آذربایجان غربی هست و اما موسی میگه از من بنویس که یه گردان بود یه من و کل بچه ها روانیش بودن ، موسی واقعا فیزیک بدنی عالی داره پنج سالی میشه که داره فیتنس کار می کنه و خیلی صبور هست و از بچه ها اهواز هست.

حرف های زیادی برای گفتن هست اما خسته ام فردا باید بریم کوهنوردی و کلاس بعدی هم جنگ افزار هست

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران آموزشی سربازی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.