4 / 6 / 92

4 / 6 / 92

در حال حاضر خاموشی رو در ساعت 23:15 زدن و من در حالی این نوشته رو می نویسم که دارم از نور لامپ های اضطراری استفاده می کنم. امروز صبح ساعت 5 رسیدیم پادگان و از اونجا بعد از تفتیش و تهدید الکی ما رو بردن برای ثبت نام ، پذیرایی خوبی هم در بدو ورودمون کردن مثلا مینی بوس حاضر کردن که پیاده نریم و صبحانه هم دادن ، فقط یه مقدار بی نظمی که علتش گروه بندی رژه این حرفا هست خیلی الکی هی پاس میدادن اینور و اونور حتی خودشون هم سردرگم بودن تا بلاخره بعد ظهر کارمون راه افتاد. یه دو ساعتی هم توی صف اقلامی که بایستی بهمون بدن بودیم ، که همینجا توصیه می کنم تمام لباس های فرمی که بهتون میدن همونجا امتحان کنید که مثل من بعدا کوچیک در نیان. بعد از اونم همه رو به خط کردن تا براساس قد بهمون کد بدن. الانم روی تخت طبقه دوم دراز کشیدم. هوا گرم هست و نور چراغ های بیرون هم مستقیم توی صورتم می خوره نمیزاره بخوابم.

روزای اول خیلی خلاصه می نوشتم اما کم کم راه افتادم 😀

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران آموزشی سربازی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.