بیدارباش

ساعت 3:53 دیقه هست توی پادگان بیداری ساعت 4:15 بود من یخورده زودتر بیدار میشدم که با خیال راحت برم دستشویی ! از خواب پاشدم سریع شروع کردم به آنکادر پتو ، بعدش تازه یادم اومدم کجا هستم و پتو رو جمع کردم با تمام توان زدمش زمین ، آنکادر مانکادر دیگه چه صیغه ای هستم.هر چی زور زدم خوابم نبرد که نبرد شب هم ساعت 9:30 بود خوابیدم الان احساس رباط بودن رو دارم که سر وقت بطور اتوماتیک کاراش رو انجام میده !

دیروز که اومدم گرم بودم زیاد متوجه نشدم اما الان تمام بدنم خصوصا کتف هام و گردنم شدید درد گرفته. 5 روز آخر ما رو بردن اردو ( از شرایط اردو بعدا کامل می نویسم ) توی یه منطقه رزمایشی خواب راحت مگه برامون گذاشتن، شب ها که خسته می خوابیدیم اونا تازه بازیشون می گرفت و میومدن آتیش بازی بیرون شروع به تیر اندازی می کردن ما هم بایستی بپریم توی سنگرهایی که خودمون کندیم و بعد از 30 دیقه یه 100 تا بیشن پاشو بهمون میدادن می گفتن برید بخوابید.

روز اول هم که بهمون گفتن اگر صدای آژیر فهمیدید باید برید پشت خاکریز موضع بگیرید بعد از حدود 20 دیقه صدای آژیر اومد همه پریدیم پشت خاکریز ولی چه پریدنی ! پشتمون به دشمن فرضی بود جلو اسلحه به نیروهای خودی :))  همچین سربازهای حرفه ای بودیم ما.

اما واقعا رفتار بدی کردن روز ترخیص که داشتیم بر می گشتیم رفتارشون واقعا بد بود حتی نزاشتن دو دیقه راحت بریم یه حمام یا اینکه درست وسایل رو جمع کنیم بجای چپوندن توی کوله انفرادی ، هر لحظه صدا نعره فرمانده ما بلند میشد آقا برید بـــــــــــــیــــــــــــــــــرون از آسایشگاه !

یه اشتباه کردم ریشمو با تیغ زدم الان صورتم دو رنگ شده و مثل این تلویزیون های قدیمی سیاه و سفید شده چون همش زیر آفتاب بودیم تمام صورتم سوخته.

+ محسن عزیز من واقعا معذرت میخوام از اینکه نتونستم بهت سر بزنم ، اصلا فکرش هم نمی کردم روزای آخر همچین رفتاری کنند باور کن اونقدر یدفه استرس رو بردن بالا که وقت هیچ کاری رو نکردم و کلا هنگ کرده بودم امیدوارم که ببخشی. و مرسی که بهم سر میزنی.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های دوران آموزشی سربازی, نوشته های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.