آمپول ساندوستاتین لار 2

ساعت 5 بعد از ظهر خواب بودم گوشیم زنگ خورد دیدم این رفیقمون هست که دارو میخواست جواب دادم گفت که این دارو رو برو بگیر بفرست شیراز برام. منم همون موقعه پا شدم رفتم هلال احمر گفتند که فقط یکیش مونده. گفتم کی میاد براتون؟ خانومی که پشت شیشه بود گفت : احتمالا تو همین هفته میاد برامون اما قیمت جدیدش پنج میلیون و پانصد هزار تومن هست. اینبار بجای افتادن فکم روی زمین چشمام از حدقه زدن بیرون !!!! چجور حساب کردن مگه چی شده چه خبر شده آخه ؟ واقعا داریم به کجا میرسیم.

یه مقدار طول کشید تا دارو رو خریدم زمان تحویل دارو گفتن باید تو یخ باشه منم هیچی باهام نبود مجبور شدم برم بگردم یه کلمن بخرم یه ساعتی گشتم تا بلاخره یکی خریدم اومدم دارو رو بگیرم به خانومه گفتم این یخ ها دوام میارن؟ اینم گفت این ها مثل یخ فریزر هستن بعد چند ساعت آب میشن ! گمان می کردم این یخ خشک هست که بهم دادن چون رنگشون آبی بود ، موندم چکار کنم دارو رو گذاشتم توش و رفتم ترمینال یه فامیل دور به اسم اسکندر توی ترمینال داشتیم رفتم پیش اون زمانی که جریان رو بهش گفتم راننده شیراز رو صدا کرد اومد گفت که ساعت 9 شب حرکته اما توی این کلمن قبول نمی کنم باید بری یه فیبری بگیری بزاری توی اون درش رو با چسب ببندی بدی بهم دیدم بد فکری هم نیست.

دم اسکندر گرم اومد باهام بعد یه نیم ساعت اینور اونور یه فیبر فروشی پیدا کردم ، واقعا گاهی وقتا ماشین داشتن نعمتی هست برا آدم برگشتیم سمت ترمینال یه نصف قالب یخ خریدم گذاشتم توی فیبری و دارو رو هم یه جوری جاسازی کردم که تکون نخوره. فرستادم براش. امیدوارم که صحیح و سالم تحویل بگیره.

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.