شب نشینی

دیشب رفته بودم یه شب نشینی با دو تا دیگه از دوستام خیلی خوب بود اما این کبابی که انجام دادم اصلا به دل خودم ننشست خیلی مزخرف بود طعم آب سرد میداد مرغه بیشتر ! بر عکس دو هفته ی قبل که خیلی کبابم خوشمزه  در اومد طوری شد که حتی یکی از دوستام گفت این کبابه زیاد طعمی نداره اما یکی دیگشون گفت نه این خیلی خوشمزه تر هست . اما یه چیز که مورد توجه ام قرار گرفت من دو هفته قبل دو تا مرغ کوچولو خریدم ولی اینبار یه مرغ بزرگ . میگن معمولا به این مرغ های بزرگ هورمون میزنن ؟ شاید به این خاطر بود که طعمی نمی داد . اما برا شکم پر کردن خوب بود . بعد شام هم شروع کردیم از همه جا و همه چیز تعریف کردن این دوست ما هم که به اصطلاح میزبان بود ساعت از 12 رد که شد دیگه داشت شروع می کرد به چرت زدن و گمان کنم تو دلش دعا می کرد که ما کی میرم اینم راحت بخوابه  اما من و بیژی تازه گرم حرف زدن شده بودیم در آخرش دیگه دیدیم اوضاع این دوستمون خیلی خرابه ساعت 1:30 بساط رو جمع کردیم رفتیم .

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.