بی شرفی . . .

امروز سرکار موقع ناهار شد نشستیم برا ناهار دیدم این لوله کش آب هم یه مقدار اونورتر داره دو لپی میخوره بهش گفتم سید پس کارگرت ؟ گفت اون خودش غذا می گیره . رفتم پارکینگ کلمن آب رو بیارم دیدم کارگرش داره بسکوت میخوره ؟ گفتم پس چرا نمیری با استاد کارت غذا بخوری میگه این تازه عروسی کرده و زنش فقط به اندازه خودش براش غذا میزاره برا من چیزی نمیاره . خیلی ناراحت شدم هر چی بهش اصرار کردم بیاد با خودمون غذا بخوره قبول نکرد . نمی دونم چطور اون غذا از گلوش میرفت پایین الحق که آدم بی شرفی بود حالا اگر یخورده بیشتر غذا میاورد برا خودش و کارگرش واقعا گدا میشد ؟

درباره سرباز ایرانی

بعد از این همه کشمکش اینور اونور طول دادن دانشگاه بلاخره مجبور شدم به خدمت رفتن تن بدم و هیچ راهی بجز رفتن برام نمونده طبق چیزی که در برگه سبز نوشته تاریخ 1 / 6 / 92 باید اعزام بشم. خیلی رفتم دنبال امریه قول هایی دادن اما خودم بهشون امیدی ندارم ولی دعا می کنم که سر قولشون بمونن و بیفتم شهر خودم تا این دو سال لعنتی از عمر رو بگذرونم بعدش هم ببینم چی میشه . . . . . . . 15 روز قبل از اعزام رفتم کپی برگه سفیدم رو از پلیس +10 گرفتم که خدا رو شکر افتادم نیروی زمینی سپاه و باید در آموزشگاه شهدای کرمانشاه دوران آموزشی رو بگذرونم. دوره آموزشی 193 با تمام خوبی و بدی هاش به پایان رسید برگه های معرفی به یگان رو که دادن خیلی ها ناراحت ، خیلی ها خوشحال و بعضی ها هم بیخیال بودن. منم که خدا رو شکر افتادم شهر خودم و تا 30 / 7 / 92 باید خودم رو به یگان معرفی کنم. بعد از اینکه سر تاریخ مقرر خودم رو به یگان معرفی کردم چند روزی همینطور الکی میومدم پادگان چون کارهای تقسیم توسط نیرو انسانی به سرعت انجام نمیشد و بلاخره بعد از گذشت 4 روز تقسیم ها انجام شد و من رفتم سر رده خدمتی.
این نوشته در نوشته های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.