من و سایت

خیلی وقت هست که میخوام بنویسم اما اصلا وقت نمی کنم یعنی وقت دارم اما حوصله ندارم ! در حال حاضر هم یه مقداری اشکال برای سایت بوجود اومد که مجبور شدم بطور کلی هاست رو به شرکت دیگه انتقال بدم و طبق تجربه ای که در سرویس قبلی بدست اوردم ترجیح دادم بجای اینکه هزینه یکسال رو یکجا پرداخت کنم ، هر سه ماه یکبار هزینه رو بدم تا اگر مجدد به مشکلی خوردم ناراحت پول از دست رفته نباشم .

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم وبلاگ های دیگه ای داشتم که حال به هر دلیلی کنار گذاشتم ، اینجا هم تقریبا متروکه شده :دی ولی دلیل نگهداشتن و هزینه کردن بخاطر اینه که یه نوستالژی شده و علاقمندم در آینده های دور (20 تا 30 سال آینده ) تقدیمش کنم  اگر عمری بود حال به دوست ، فرزند ، زن ، یا کسی دیگه شایدم بمونه همینطور . . . . . .

روزی که تصمیم به خدمت گرفتم خیلی از سایت ها و وبلاگ ها رو دور زدم تا بلکه تجربه ای بدست بیارم که همه تقریبا نصف و نیمه بود در نتیجه تصمیم گرفتم روزی که اعزام شدم شروع کنم به نوشتن آنچه که بهمون گذشت باشد که بدرد کسی بخوره .

اولین وبلاگ رو از بلاگفا شروع کردم به آدرس اینجا با این بیت ” هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذرد هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذرد ” که در اینجا حدود چند ماه بودم بعد از اون با توجه به امکانات بسیار محدود وبلاگ های ایرانی در حالی که داشتم دور میزدم داخل اینترنت چشمم خورد به سرویس دهنده بلاگ.آی آر که بار اول بود میدیدم یه سرویس دهنده بلاگ ایرانی در حد وردپرس امکانات داره در نتیجه بدون هیچ تعللی یه وبلاگ ساختم به این آدرس  و شروع کردم نوشتن حسابی هم ذوق زده بودم که ازین سرویس دهنده استفاده می کنم داخل این مدت دیگه من اعزام شده بود هرازگاهی که مرخصی میومدم دست نوشته های دوره آموزشی خدمت رو در وبلاگ می نوشتم و بالطبع وبلاگ در رنکینگ حسابی بالا رفته بود شمار بازدید کننده ها هم روزانه حدود حداقل 300 و حداکثر 700 در طول روز می رسید که بنظرم خودم واقعا بالا بود و پرسش های بسیار زیادی که در این رابطه می پرسیدن که گاهی واقعا تا نصفه شب می موندم و جواب میدادم اما ، اما یدفه پیغام دادن که این وبلاگ فیلتر شده ! بخاطر پاراگراف آخر این مطلب  قبلش این صفحه رو فقط فیلتر کردند و از اونجایی که سرویس دهنده های ایرانی تماما از کارگروه مصادیق مجرمانه حمایت می کنند (بنده خدا ها چاره ای جز این ندارند!) بطور کلی سرویس وبلاگ رو غیرفعال کردند و حتی دیگه جواب ایمیل ما رو هم ندادند حتی ای دریغ از یه نسخه بکاپ .

در نتیجه دلم نمیومد این همه زمان رو الکی حروم کنم اومدم یه سایت وردپرس طراحی کردم و تمام مطالبی قبلی و بعدی رو به اونجا انتقال دادم و نوشتم اما واقعا دیگه هیچ انگیزه ای برای نوشتن نداشتم و فقط می نوشتم به قصد انجام پایان کار خودم که قول داده بودم تا آخرین روز از خدمت وظیفه بنویسم که فکر می کنم تقریبا موفق شدم. هر چند فکر های دیگه ای داشتم از جمله اینکه تمام روزنوشت های خدمت رو یه کتاب الکترونیک کنم و به اشتراک بزارم شاید بدرد کسی خورد اما این فیلترینگ کلا فاز همه چیز رو نابود کرد.

در رابطه با سایت هم مشکلاتی زیادی بود که بنظرم از حوصله مطلب خارج میشه اما به دوستان وبلاگنویس توصیه می کنم یا از سرویس های خارجی استفاده کنید یا اینکه اگر مطالب و زمانی که میزارید مهم نیست می تونید از سرویس های ایرانی استفاده کنید و بعد هم فیلتر شدن و همه چیز بپره هوا ……

منتشرشده در نوشته های روزانه | 2 دیدگاه

یکسال بعد . . .

یکسال بعد . . .
خیلی وقت بود که مطلبی ننوشته بودم اینجا ، البته دستم هم به نوشتن نمی رفت بعد از فیلتر شدن سایت اصلی ! اما بهانه خوبی بعد از وقت ها برای نوشتن پیدا کردم.
پارسال همین ماه بود که خدمتم تمام شد و بلاخره نفس راحت کشیدم هر چند که نشد ! سال قبل واقعا به معنای کلمه بد بود به قول معروف کنار اقیانوس میرفتم خشک میشد و اتفاقات خیلی بدی هم برای خودم افتاد که از حوصله این مطلب خارج هست .
اما هر چی که بود بلاخره تمام شد خدا رو شکر با شروع سال 95 بدبیاری های سال قبل رفع شدن ، نوروز امسال اولین خبری که بهم رسید پیدا شدن کار بود در یکجای نسبتا خوب هر چند که از شغلی که دارم خوشم نمیاد اما بازم خدا رو شکر بهتر از بیکاری هست ! و بالطبع با این خبر فشارهای مادر برای ازدواج دو برابر نسبت به قبل شد 😀 اما تا بدین لحظه تونستم مقاومت کنم ! ( کی حال و حوصله ازدواج رو داره ).
زندگی بدور از استرس واقعا لذتبخش هست هر چند که استرس نداشتن در این مملکت میشه گفت غیرممکن هست و هر لحظه باید منتظر یه خبر باشیم !!! انشالله شاید امسال اولین سفر خارجی ام رو برم ، سفری که قرار بود سال قبل انجام بشه اما بعلت های زیادی منتفی شد .
نمیدونم دوباره کی بیام و حوصله کنم بنویسم اما سعی می کنم اینجا یخورده زودتر بروز کنم.

منتشرشده در مناسبت, نوشته های روزانه | 4 دیدگاه

پایان خدمت

خیلی وقت بود اینجا آپدیت نکرده بودم و با توجه به فیلترینگ وبلاگم که حسابی زد تو ذوقم نسبت به وبلاگنویسی خیلی دلسرد شدم و تا به حال که ذوقی دیگه برای نوشتن ندارم.
اما در رابطه با خدمت خدا رو شکر به خوبی و خوش تمام شد !!! تاریخ 1 / 3 / 94 خدمت قانونی ام رو تمام کردم و با توجه به اینکه از یکماه قبل تشکیل پرونده داده بودم حدود دو هفته بعد کارت پایان خدمت اومد در خونه برام و خلاصه خیلی مسرورم از این جهت.بلاخره با تمام شد رفت پی کارش و هر چند که 21 یکماه از عمرم تلف شد . و الان باید بگم که دیگه آزاد آزادم . . . . با آرزوی موفقیت برای تمامی سربازان عزیز

منتشرشده در نوشته های روزانه | برچسب‌شده , , | 7 دیدگاه

نبود 20 روز دیگه . . .

به امید خدا 20 روز دیگه خدمت منم تمام میشه البته بدون احتساب 6 روز خلاء خدا رو شکر 12 روز اضافه خدمت ناشی از غیبت بخشیده شد ظاهرا :دی

تنها چیزی که اینروزا ضد حال بود تصادفی بود که کردم و حسابی زد تو حس و حال خوبه آخر خدمتی و امید به آزادی . . . چه حسی قشنگی هست وقتی می بینی دیگه هیچ فشاری روت نیست و هیشکی دیگه نمیتونه بهت امر و نهی کنه یا به کسی حساب پس بدی خیلی حس خوبیه اینکه بدونی هر چی هست تماما تا 20 روز دیگه تمام میشه . . . . .

چه حیف که بخاطر مسائلی نمی تونم پایانی برم اما مهم اینه خدمتم 20 روز دیگه تمامهههههههه.

منتشرشده در نوشته های دوران خدمت یگان | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شنبه 29 فروردین 1394 ساعت 6:30 صبح !

صبح از خواب بیدار شدم برم سر خدمت اومد بیرون دیدم برخلاف دو روز گذشته هوای بسیار توپی هست رفتم یه دوش گرفتم که حسابی سرحال بشم و بعدش هم یه صبحانه عالی خوردم اومدم بیرون سوار ماشین بشم دیدم شیشه ها کثیف هست میخواستم یه لونگ بهشون بکشم که بیخیال شدم و درب خونه رو باز کردم اومدم بیرون صدای ناصر عبدالهی از باندهای ماشین در حال پخش بود که  گفتم بزنم یه آهنگ شاد تا همه چیز تکمیل بشه و آهنگ سپیده ” وقتی تو باهامی حال من خوبه ” ! رو داشتم گوش میدادم ، سرعتم حدود 90 تا 100 بود توی یکی از فرعی های منطقه خودمون رسیدم به تقاطع نور بالا زدم دیدم خبری نیست و با حفظ سرعت رفتم که ! اتفاقی که نبایستی بیفته افتاد ! و یه پیکان وانت یهویی جلوم سبز شد انگار که از آسمون افتاد و منم با همون سرعت رفتم دقیقا وسط ماشین.

همینکه ماشینم برخورد کرد با پیکان دیدم برا یک ثانیه هاله ای از نور جلو روم اومد و توی ذهنم خودم حس میکردم این هاله ی نور مال فرشته ها هست و دارن میبرنم از این دنیا ولی بعد از چند ثانیه که بخودم اومدم دیدم نخیر این هاله ی نور نیست بلکه تکنولوژی ایربک بهش میگن. الله اکبر این استکبار جهانی چه چیزا که نمیسازه. همه این مسائل یکطرف فهمیدن مادرم از تصادف کردن منم یکطرف بعید میدونم دیگه کلا خودمو پشت فرمون ماشین ببینم  . . . . . . . .

در ادامه عکسا ماشین داغون شده رو میزارم !

منتشرشده در نوشته های دوران خدمت یگان | دیدگاه‌تان را بنویسید: